دارم فرار میکنم!

            از چی ؟

 از خودم...از یه حس کسل کننده که مثل سایه تعقیبم میکنه

از یه اتفاق تلخ که بانی اصلیش سادگی خودمه

وقتی در حال فراری همیشه یه وحشت همراهته که روز به روز بیشتر

به جونت می افته افتادم تو یه منجلابی که هرچی دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم

بریدم از این منه تکراری اد این امروز شبیه فردا ها

ار اینکه فقط کارم دم و باز دمه

نمیدونم چرا هرچی تو مسیر فرار بیشتر قدم برمیدارم و دور میشم

ارادم واسه برگشت سست تر میشه

میرم تا تنم بی حس شه و یجای جاده رو تن داغ زمین بیافتم!

 

باید برم به رفتنم عادت بکن

اگه یه وقت دلت گرفت

داد بزنو نفرین بکن