خداوند شونهامونو فقط به خاطر اینکه کل بار غمامونو روش بذاریم نیافریده
افریده تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم..............بیخیال
+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۹:۱۳ ب.ظ توسط این منم
|
من و تو دیگه تن__ها نیستیم چونکه
خدا نشسته با ما چای مینوشه...
به قول دوستم روح: این یک اعتراض نامه نیست خسته شدید نخونید من هستم مینویسم
دختری هستم از جنس بارون“ با احساساتی به نرمی بهار“ با دلی شیشه ای رنگ“ با نگاهی خیره به اسمان تاریک شب“ با قامتی همچون سرو“ وبا یک دنیا ارزوی حبابی ” همسایه ی ابهاماتم ” رفیق دیرینه ی غم“ لباس تنم ساده از جنس صداقت“ رنگ تنم تیره از افتاب بی وفایها“ شاگرد حق“استاد ساده گذشتن ها“ دشمن فراموشی ها“ دست در دست بغض دادام“ دلبسه به دل تنگیها“ همراه سایه ها شدام“ هم بازیه باد همبسترتنهایی” جای بوسه ام برصورت وحشت“ خورد و خوراکم کینه“ کارم سکوت بی وقفه ” گفتارم لبریز از ناکامیست ” اشتیاقم پر گوشودن تا او...این منم