بوم خی___________ال(به قلم خودم-دلنوشت)
در حیاط خانه نشسته ام .باز سکوت عمیقی به جانم افتاده
شانه را در دست باد دادم و،به آهستگی گل سر باز کردم
دالان دیدگان بستمو،در اغوش تنهایی جای گرفتم
گلبرگ ها دیدن سوز پاییزی،لباس غم به تنم پوشاند
بوسیدم شبنم زیبای احساسشان را!
سنگ ها هم مرا بهانه میکردند،از داغی تنشان همه چیز رسوا بود
این هسی که به ارامی باز شدن غنچه کنار من نشست
همان که گرمی حضورش سوزان تر از خورشید است
همان اشناتر از لالای مادر
همان همیشه نمایان در اینه ی قهقه ی کودک بازیگوش
همان سکوت جاوید همچون خواب عروسک
او هم اینجاست
به گمانم دلش برای من لک زده بود
من که لحظه ای بر بوم خیال کشیدمش
این همه بی تابی برای لحظه ایست
سر سوزن وقتی مرا به این اوج کشاند
پس اگر تمامی عمر قاب کنم فکر تورا چه میشود...!؟!!!

امیدوام اون فضای معنوی رو که باید به وجود اورده باشم دوستوننننننننن دارم


من و تو دیگه تن__ها نیستیم چونکه