بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک شاخه های شسته،باران خورده،پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس،رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها ... ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهارعییییییییییییییییییید همه مبارک ، ایشالا که همگی ساله خوبی داشته باشیم!!!
چه خوش رفتم زدست...
هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر بایم زدند وای ازاین زندان محنت بارمن
وای ازاین چشمی که می کاود روز وشب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می برسد که اندوهت زچی فکرت از چه رو آ شفته است؟
بی سبب بنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است
!
گاه می نالد به نزد دیگران در کاو دگر آن دختر دیروز نیس
در آه آن خندان لب شاداب من این زن افسرده ی مرموز نیست
گاه می کوشد که با جادوی عشق ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم زین حصار راز بیرونم کند
گاه می گوید که:کو آخر چه شد؟ ان نگاه مست و افسونکار
تو؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم نیست بیدا بر لب تبدار تو
من بریشان دیده می دوزم بر او بی صدانالم که:اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم زچیست! زیر لب گویم:چه خوش رفتم زدست..
.
سکوت مرگبار(شعر)
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
«دکتر علی شریعتی»
دیرتر،دورتر،بهتر؟!
روزی از روزها
شبی از شب ها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هرچه دورتر بیفتم
تا هرچه دیرتر بیفتم
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم
افتاده باشم و جان داده باشم
همین !

اگر امواج...(دل نوشته)
گام هایم را بر ساحل به جای میگذارم
اگر امواج ردبایم را از صحنه ی زمان محو نکند
شاید رهگذری بدنبالم گردد شاید!
.
.
.
!تنم روی ماسه ها زانو در سینه کشیده
چشمم خیره به افق های دوردست
فکر و ذکرم در دل دریا شناور
ساعتیست دل به دریا زده است
از بس این ساعت
سال هاس ساعتی میگزرد...
شاخه گل هایی که دستان لرزانم!
برلب دریا رها کرد
ساز بیرحم زمان را کوک میکند
تا بنوازد این حکایت تلخ را
با طنین نمناک چشم هایم...

دل و دماغی نمونده (دل نوشته)

میگن اگر امروز شکست خوردی غصه نخور
این شروعی واسه بیروزی فردا
اما چه کنم دیگه دل و دماغی نمونده
برای ادامه تا رسیدن به ان فردا...
دیروز شوق بی حدی برای رسیدن امروز داشتم
امروز امد و ان همه شوق چون حبابی در باد شد
چون چوبانی در جمع بود و ما نمیدانستیم

خدا ....
تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم!
گاهی اوقات از نردبان بالا میروم تا دستهای خدا را بگیرم
غافل از انکه خدا ان بایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته تا من نیفتم
خدا مانند چتری زیر باران است
اما افسوس که هیچگاه نمیگوییم چرا من خیس نشدم!
خداچقدر غریبی رو زمین...
من و تو دیگه تن__ها نیستیم چونکه