اگر امواج...(دل نوشته)
گام هایم را بر ساحل به جای میگذارم
اگر امواج ردبایم را از صحنه ی زمان محو نکند
شاید رهگذری بدنبالم گردد شاید!
.
.
.
!تنم روی ماسه ها زانو در سینه کشیده
چشمم خیره به افق های دوردست
فکر و ذکرم در دل دریا شناور
ساعتیست دل به دریا زده است
از بس این ساعت
سال هاس ساعتی میگزرد...
شاخه گل هایی که دستان لرزانم!
برلب دریا رها کرد
ساز بیرحم زمان را کوک میکند
تا بنوازد این حکایت تلخ را
با طنین نمناک چشم هایم...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۷:۵۸ ب.ظ توسط این منم
|
من و تو دیگه تن__ها نیستیم چونکه